پیش از اینها
خانه ئ کاهگلی تاریکی که ساخته ء قرنها پیش بود را
برای معشوق تمام سپید پوش کوچولو
سرخ فرش می کردم
تا به اصرار معشوق
خراب شده ئ خارج از شان و مقام را
ریختیم دور
...
عشق خانه به سرمان افتاد
پسر همسایه
خانه اش از معشوق بزرگتر است
انسان که خانه ئ همخابه ئ معشوق
از خانه ء من شیک تر
...
ساکم را ببند
رفتنی تر از آن شده ام
که به بوسه های خداحافظی بکشد
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:7  توسط ساره
|
اونکه تو سرخی ابرا خونه کرد
هر شفق یاد تو رو بهونه کرد
تا نگاهش روی دنیا تابید و
سر زلفش گندما رو شونه کرد
مردم ساده دلش رو ندیدن
شعرای کوچیکشو نفهمیدن
سازشو گرفت و اروم گریه کرد
بقیه اما باز به دردش خندیدن
تا بهار گذشت و فصل سختی شد
قسمت یکی دوتا، بدبختی شد
یکی گفت ما همزبون تو شدیم
همصداشون نشد اما وقتی شد ،
فهمیدن درداشونم خیالیه
مثل اون بودن کار محالیه
درد سازو دیدن و نفهمیدن
سر تکون دادن و گفتن عالیه
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:29  توسط ساره
|
خوردم کن از نو از نو
و ذره هایم را بریز در آتش
تو عاشق بودی تو، همین خود تو
و برایت مقدس بود
همین من خود من
من ایستاده در سکوت سوخته بودم
وقتی که تو
نیش های سمی می زدی
زیبایی هایم را نفی کن خودخواه
تو ....همین تو
از نداشتن من می مردی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط ساره
|